وب‌نوشت شخصی محمدمهدی درویشی شاهکلائی

وب‌نوشت شخصی محمدمهدی درویشی شاهکلائی

وب‌نوشت شخصی محمدمهدی درویشی شاهکلائی

وب‌نوشت شخصی محمدمهدی درویشی شاهکلائی

وب‌نوشت شخصی محمدمهدی درویشی شاهکلائی

وب‌نوشت شخصی محمدمهدی درویشی شاهکلائی
+خاطرات و تجربیاتی برای آنانی که در جهاد فرزندآوری و تربیت اسلامی شرکت می‌کنند.

آخرین نظرات

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بابا جون» ثبت شده است

۲۵تیر
شب اول زندگی‌ام تو بیمارستان (امیر مازندرانی ساری) گذشت. البته من مشکلی نداشتم که بریم خونه، مامان جون بعد از عمل، شرایطش مساعد نبود.

شب اول بعد از بیمارستان، شیرگاه خونه بابابزرگ بودیم.من همه‌ش گریه می‌کردم. مهمونا رفتند، من با قدرت بیشتری ادامه دادم!

ساعت یک بامداد، دل بابا جونم برام (برای مامان جون؟) سوخت. گریه‌ام بند نمی‌اومد. گرسنه‌ بودم و نمی‌تونستم شیر بخورم. اومد بغلم کرد و یه دور تو خونه منو چرخوند و همه جا رو نشونم داد. خیلی زود هم خسته شد و وقتی دید من ساکتم، دراز کشید در حالی که من هنوز بغلش بودم. بالاخره همون جا یک ساعت خوابیدم. بعد که بیدار شدم، منو تحویل مامان جون داد و من به بیداری و گریه ادامه دادم.


من و بابام